آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

... پرنسس ما

اندر احوالات آترین جونی . . . ( ماه سیزدهم )

نقلکم، عسلم،امیدم، نفسم، .... آخه چی بگم من به شما که با کوچک ترین حرکتت من و بابایی رو عاشق ترمیکنی و دلمون ضعف میره واسه خنده هات خیلی خیلی شرمنده ام که از این ماه شما عکس زیاد ندارم، و نشد به روایت تصویر برات از شیرین کاریات بگم یه بخشیش بخاطر وروجک بازی های خودته  و یه بخش دیگه اش درگیری های کاری من و بابایی ( که از یکسالگی شما رسما" همکار شدیم ) اما کلی تعریفی دارم برات از شیرین کاری ها و دلبری های شما یکی یه دونه تا اواسط 13 ماهگیت دستت رو همچنان یه جایی میگرفتی و راه میرفتی،کم کم وقتی برات کفش های جغجغه ای گرفتم و بیرون تاتی ات دادم خوشت اومد و دیگه حتی توی کالسکه ات نمیشستی. این شد که برات دوچرخه ( البته مخصوص ...
18 مهر 1393

ماه هفتم آترین بدون تصویر!!

قبل از هر چیز بگم ایندفعه بخاطر تاخیر تو شرح تغییر و تحولات شما عذرخواهی خبری نیست چون تقصیر خودته با این همه قرطی بازی و قل خوردن و ورجه و وورجه مگه من و بابای میرسیم کاری انجام بدیم چه برسه به اینکه وبلاگ شما آپ شه!!!!!!!!!!! دهههههههههههههه آخه دختر انقدر شیطون بلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . جونم برا ت بگه ماه هفتم شما با کلی اتفاقات خوب و خوش و سفر و دردر و حال و حول سپری شد. که هنوز بابا بهنام وقت نکرده عکسای این ماه شما رو برای من بریزه رو هارد پس تو همین فرصت کم، مختصر و مفید تغییر وتحولات نخودچی خانومی خودمو که شما باشی عرض میکنم. عشق مامان حسابی خوش خنده و خوش اخلاق تشریف داری و به هر کس و ناکس خنده های نمکی تحویل میدی و مامانی ی...
24 ارديبهشت 1393

اندر احوالات تجربه ی اولین نوروز آترین جونی . . .

  آترین عزیز سال نو مبارک . . . مامان خاطره و بابا بهنام  برای تو نازنین دخترشون بهترین ها روآرزو میکنن . . . امسال عید برای همه ی ما رنگ و بوی دیگه ای داشت.  وجود دو تا فرشته ی خوشگل و دوست داشتنی، یعنی آترین و آیرینا حال و هوای عیدمون رو حسابی بهاری کرد. خداجونم شکرت..............................   ...
31 فروردين 1393

گزارش عجله ای . . .

هر روز صبح با دیدن چشمای معصومت تمام خستگی های شبانه ام فراموشم میشه. هنوز گیج از بدخوابی دیشبم که تو سرحال و پر انرژی چند ثانیه ای بهم خیره میشی و بعد از لبخند من چنان خنده ی پر ذوقی تحویلم میدی که یه وقتایی فکر میکنم شاید بهونه های دیشب فقط یکسری شوخیه کودکانه بوده, شاید میخواستی شدت علاقه ی من رو به خودت محک بزنی. دردونه ام نگاه معصومانه، حرکات شیرین و صدای ظریف و دوست داشتنیت دنیا دنیا شور و شوق زندگی در رگهامون به جریان میندازه. این روزهای تکرار نشدنی زندگی من و باباییت خیلی بیشتر از اونچه فکرش رو میکردیم برامون لذتبخشه. هر روز به نسبت روز قبل تغییرات بیشتر و جذابتری میکنی. با اینکه هنوز 3 ماهت تموم نشده اما کاملا من و باباییت رو میش...
4 آذر 1392

حس و حال ما در ماه دوم آترین . . .

دردونه ی مامان این روزامون خیلی زود میگذره،‌خیــــــــــــــــــــــــلی. . . میترسم قدرشون رو خوب ندونسته باشیم،‌ نگرانم که نکنه حسرت کار نکرده یا کرده ای رو در آینده بکشم. این لحظه ها هیچ وقت دیگه ای بین من و بابایی و تو تکرار نمیشه. به اندازه ی تموم عمرم میخوام این لحظه ها رو تو وجودم ثبت کنم. میخوام با هر نفسم بوی دلچسبت رو تو عمق وجودم محبوس کنم تا برای تموم عمرم حس مادرانه ای رو که با این بو بهم دست میده تو ذهنم حک بشه. فراموشم نشه که با چه لذتی از شیره ی جونم بهت غذا و با تمام شوقم نگاهت میکنم. فراموشم نشه که تو همین مدت کم چقدر بهت دلبسته شدم، دلبسته نه؛‌ به معنی واقعی کلمه وابسته ات شدم. وابستگی من به استشمام بوی...
30 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد